آنگونه كه در اخبار ایران بیان شد دیروز در برخی شهرهای ایران عده ای آدم بیكار در خیابان ها به راه افتادند تا مثلا در حمایت از فلسطینی ها شعار بدهند( در اخبار سعی شد كه این اقدام خودجوش و مردمی جلوه داده شود) .
الحق كارگردان تلویزیون ایران هم نهایت سعی خود را بكار بست تا این راهپیمایی را گسترده نشان بدهد(بنده خدا تمام زوایای ممكن برای انبوه نشان دادن جمعیت 200 -300 نفری بكار بسته بود) . برای تاثیر گذاری بیشتر با افراد شركت كننده در این راهپیمایی هم مصاحبه می شد. یكی از مصاحبه شوندگان در پاسخ به این سوال گزارشگر كه «اكنون وظیفه مسلمانان جهان چیست؟» با قیافه بلاهت آمیزی گفت : « مسلمانان جهان باید بیان راهپیمایی كنند.....»(جلل خالق!! با راهپیمایی تمام مشكلات دنیا حل می شد و كسی جز این نابغه وطنی خبر نداشت)
هرچند فلسطینی ها انسان های كثیف و نفرت انگیزی هستند و می شود اینطور تصور كرد كه هر چه سرشان می آید حقشان است. ولی به نظر من این حمایت های مضحك از آن بلاهایی كه اسرائیلی ها سر این مردمان حقیر می آورد دردناك تر است.
مولوی حكیم گرانمایه ایرانی حكایت جالبی دارد كه بی شباهت به این قضایا نیست:
حكایت مربوط می شود به سگی كه در حال مرگ بود و صاحبش بالای سر آن سگ بینوا گریه می كرد
آن سگی میمرد و گریان آن عرب
اشك میبارید و میگفت ای كرب
بنده خدایی از آنجا رد می شد دلیل گریه مرد را پرسید. مرد در پاسخ از خوبی های سگش تعریف كرد .
سایلی بگرشت و گفت این گریه چیست
نوحه و زاری تو از بهر كیست
گفت در ملكم سگی بد نیكخو
نك همیمیرد میان راه او
روز صیادم بد و شب پاسبان
تیزچشم و صیدگیر و دزدران
رهگذر پرسید چرا به این روز افتاده . مرد پاسخ داد كه بخاطر گرسنگی است. رهگذر كه این را می شنود صاحب سگ را دلداری می دهد كه این نیز بگذرد
گفت رنجش چیست زخمی خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبری كن برین رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
رهگذر چشمش به كیسه مرد صاحب سگ می افتد از وی می پرسد كه در این كیسه چه داری؟ مرد صاحب سگ پاسخ می دهد نان و خوراكی
بعد از آن گفتش كای سالار حر
چیست اندر دستت این انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
میكشانم بهر تقویت بدن
رهگذر كه تعجب كرده بود پرسید : خوب تو كه نان داری چرا به جای گریه كردن مقداری نان به این سگ بی نوا نمی دهی تا از مرگ نجات پیدا كند . مرد صاحب سگ جواب می دهد كه: دیگه اینقدر هم دلم براش نمی سوزه به خاطر این نان ها پول پرداخته ام ولی اشك مجانیه هر چی بخواد براش گریه می كنم
گفت چون ندهی بدان سگ نان و زاد
گفت تا این حد ندارم مهر و داد
دست ناید بیدرم در راه نان
لیك هست آب دو دیده رایگان
در ادامه مولوی به تقبیح حماقت مرد صاحب سگ می پردازد كه قدر و قیمت اشك را نمی داند و توصیه های دیگر كه مولوی از زبان مرد رهگذر بیان می كند....
گفت خاكت بر سر ای پر باد مشك
كه لب نان پیش تو بهتر ز اشك
اشك خونست و به غم آبی شده
مینیرزد خاك خون بیهده
كل خود را خوار كرد او چون بلیس
پاره این كل نباشد جز خسیس
من غلام آنك نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود....
لینک ثابت نوشته شده در شنبه 6 بهمن 1386 ، توسط
مهدی .:.
نظرات : ()